مطمئن باش برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود تو برو برو تا راحت تر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم.
حدود جوانی: از شمال محدود است ، به آینده ای که نیست+غم پیری و سایه ی مخوف ممات. از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ گاهی اوقات شیرین. مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ،شروع جنگ حیات مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور غروب عشق دیرین. این چه حدودیست ! آیا شنیده ای و میدانی ؟